برای اینکه مبادا یک دکتر شریعتی ایجاد بشود که انذار ایجاد بکند و موجب آن بشود که آن بازگشت به خویشتن و آن هویت تاریخی را که لازم است جوامع بشری به آن دقت بکنند زنده کند. میآیند برای پستمدرن هم انسانِ خردمند و انسانِ خداگونه درست میکنند، او (شریعتی) فهمید چه دارد میگذرد و چه بر سر جامعه ما میآورند. چه بر سر اقتصاد میآورند، چه بر سر جهانبینی میآورند. چه میکنند برای پر کردن اذهان نسل جوان. جاذبههای فیزیولوژیک را، جاذبههای روانشناختی را، جاذبههای مختلف را در نسل شناختند و بر اساس آن مابهازایی درست کردند که این نسل سطحی و در اختیار باشد؛..جریان سلطه برای دقایق آیندهتان برنامهریزی کرده و برای روزهای آیندهتان فیلسوف تراشیده است.
گروه اندیشه: پس از تهاجم برخی چهره های نئولیبرال و اهانت آنان به دکتر علی شریعتی، اندیشمند فقید و برجسته ایران زمین، جماران گفت و گویی انجام داده با دکتر محمد صادق محفوظی رئیس مرکز دائرةالمعارف انسان شناسی. محفوظی در این گفت و گو تاکید می کند که هجمههای اخیر و استفاده از ادبیات اهانتآمیز علیه دکتر علی شریعتی توسط برخی چهرههای نئولیبرال، بیش از آنکه نقد معرفتی باشد، نشاندهنده عمق «الیناسیون فرهنگی»، ناآشنایی با صناعات ادبی و عدم فهم عرفان نمادین پارسی نزد مدعیانی است که تنها خادمانِ ترجمهخوانِ غرباند. شریعتی در عصر هجوم کدهای رباتگونه مدرنیست، زنگ خطری جدی علیه غربزدگی بود؛ او با هوشمندی، نمادهایی چون «شاندل» را نه به عنوان گزاره تاریخی، بلکه به مثابه تمثیلی برای تقریب ذهنی و بیدارباشِ هویتخواهی به کار بست. همان گونه که در قطعه ماندگار «در باغ آبزرواتوار» عشق اصیل را در برابر ابتذال مدرن به رخ میکشد، او توانست با برپا داشتن نحله دینی، جوانان را از جذابیتهای سطحی مارکسیسم و لیبرالیسم نجات دهد. کینهتوزیِ امروزِ جریانهای غربزده با شریعتی، در واقع انتقام از نقش بیبدیل او در هویتیابی، بازگشت به خویشتن و تکوین هوشیاری انقلابی ملت ایران است؛ نئولیبرالهایی که خود در بنبستِ تنهایی، افسردگی و انحطاطِ سوغاتیِ مکتب شیکاگو دستپاچه شدهاند، امروز چشم دیدنِ فیلسوفی را ندارند که دستِ خالیِ بازار آزاد و اومانیسم بدون خدا را پیش از همگان رو کرده بود. پایگاه خبری جماران در مقدمه خود آورده است: «به دنبال حواشی بی احترامی موسی غنی نژاد به دکتر علی شریعتی، بسیاری از روشنفکران و اندیشمندان علوم انسانی به تعابیر یاد شده واکنش نشان دادند. در حالیکه بسیاری از نسل جدید شناختی از دکتر شریعتی ندارند و شناخت ایشان از علی شریعتی محدود به فضای مجازی است بر آن شدیم تا با دکتر محمد صادق محفوظی رئیس مرکز دائرةالمعارف انسان شناسی، نویسنده و پژوهشگر فلسفه غرب در این رابطه گفت و گو داشته باشیم.» . این گفت و گو را در ادامه می خوانید:
****
اخیراً اظهارات اهانت آمیزی به دکتر علی شریعتی شد. شما برای نسل جدید که دکتر شریعتی را از شبکه ها فضای مجازی می شناسند بفرمایید، ایشان چگونه شخصیتی بودند و برای اعتلای اسلام و انقلاب چهگامهایی برداشتند؟
بزرگش نخوانند اهل خرد
که نام بزرگان به زشتی برد …..
آقایی که بههرحال انتظار بیشتری از ایشان میرفته، برگشته و کلمه شیاد و دروغگو را نسبت داده به شخصیت ارزنده تاریخی که دارای وزن قابلتوجهی در تاریخ معاصر ایران در فرهنگ، ادبیات و روشنگری است. البته به نظر من این عدم آشنایی با فرهنگ و تاریخ ما، در میان نسلی از روشنفکران و چهرههای لیبرالیستی ایران امر جدیدی نیست و به محدود و اندک بودن مطالعات بر می گردد.
مصداق عملی قضیه را پروفسور شاندل گفته است که مثلاً آقای دکتر شریعتی در بعضی از کتابهایش مثل «هبوط» به آن اشاره میکند. خب این نشانه عدم آشنایی با بحث «تمثیل و صناعات در ادبیات پارسی و نشانه ها در عرفان خراسانی است که معمولاً این آقایان آشنایی ندارند؛ به دلیل اینکه خیلی اهل مطالعه نیستند و ترجمهخوان و در حقیقت ترجمهدان و عامل به این ترجمههای کتب لیبرالیستی و نئولیبرالیستی غرب هستند و به قول خود دکتر شریعتی مبتلا بهنوعی «الیناسیون» ازخودبیگانگی و مدهوش شدن در فرهنگ غرباند.
اینها نمیتوانند بفهمند که ادبیات پارسی و عرفان تاریخی ما مبتنی بر تمثیل، نماد و نمادسازی است. با این خطکش ذهنی و کوتهبینانه، ما باید قبل از آقای دکتر شریعتی، حکیم ابوالقاسم فردوسی را شیاد و دروغگو بنامیم! ما باید نظامی گنجوی و خمسه نظامی را که سراسر تمثیل است اینگونه بگوییم! کدامیک از شخصیتهای شاهنامه فردوسی با گزارههای تاریخی سازگار است؟ غیر از تمثیل چیست برای تقریب به ذهن، برای تهییج و ایجاد روحیه حماسی؟ اصلاً با ادبیات پارسی آشنا بودن، خودش این اقتضا را دارد که آدم این را بفهمد. وقتی شما میروید منطقالطیر عطار نیشابوری را میخوانید، احساس میکنید آنجا یکی از آن طیور پرندگان هستید که دارید پرواز میکنید در جستجوی سیمرغ، و چه مراحلی را در طلب، اشتیاق، وجد و فنا طی میکنید تا میرسید به جایی که میبینید این تمثیل و تقریب ذهنی یک مفهوم ادبی دارد.
دیدم یکی از اساتید و بزرگان فلسفه و فرزانگان تاریخ معاصر، امروز یک مکتوبی در پاسخ آن آقا نوشته بود و در آن به «ادبیات ناشناسی» ایشان اشاره کرده بود. خب همین است؛ همین مفهوم را دارد میرساند که نمادشناسی یک مفهوم دارد. یک بار این است که شما دارید یک گزاره تاریخی ارائه میدهید؛ یعنی یک تاریخ مدون را به مخاطبینتان ارائه میدهید. درست، حق ندارید در این گزاره تاریخی مصداقی را بگویید که حقیقت بیرونی نداشته باشد. اما در معانی ادبی و عرفانی اصلاً اینطور نیست؛ حتی آنچه که در قیس بنیعامر آمده است و لیلی و مجنون هم تمثیلی است. آن چیزی که ارائه شده با آن چیزی که واقعیت داشته، خیلی تفاوت داشته است.
من همین سال گذشته به یاد این استاد فرزانه تاریخ ایران، دکتر شریعتی، اتفاقاً رفتم باغ «آبزرواتوار» در پاریس؛ خواستم یک تقریب ذهنی داشته باشم. آن جلو گشتم دنبال کتابفروشی «کلود بارنارد»، دیدم نیست. بعد آمدم دیدم نیمکتها اینجوری نیست که به هم اشراف داشته باشد؛ داخل این باغ نیمکتها یککمی با هم فاصله دارد. اتفاقاً فیلم گرفتم و در آن فیلم هم صحبت کردم راجع به اینکه دکتر شریعتی چه تلاش بیبدیلی را برای هویتیابی، هویتشناسی و بازگشت به خویشتن در این کشور انجام داد.
همین امروز شما شخصی را در این مرزوبوم و در پارسیگویان این گیتی بیاورید که با ادبیات نو، بهسانِ دکتر شریعتی در «باغ آبزرواتوار» بنویسد. نسل جوان «در باغ آبزرواتوار» کتاب کویر را مطالعه کنند. بدیلی پیدا کنید برای این ادبیات؛ از میان رماننویسها، از میان داستانسرایان یکی پیدا بکنید که اینگونه عشق اصیل و محبت اصیل را بامحبت روتوششده عصر مدرن مقایسه کند و بتواند به ذهن متبادر کند که چقدر عشقها سطحی شده و چقدر مرزها فروریخته است! همین امروز یک نفر را بیاورید که بدیل مطلب «در باغ آبزرواتوار» دکتر شریعتی باشد.
این بیاحترامیکردن علت دارد و علتش هم ساده است. یک روزی دانشگاه تهران و حوزههای علمیه ما را نگاه میکنید: استاد جلال همایی، ابوالقاسم گرجی، مهدی محقق، فاضل تونی، محمود شهابی، دکتر سید جعفرسجادی، عبدالله نورانی…
من از خاطرم نمیرود؛ مرحوم استاد جلالالدین آشتیانی که میآمدند تهران، معمولاً تشریف میآوردند منزل ما و من از محضر ایشان خیلی استفاده کردم. در برخورد اول، وقتی کسی میخواست در مبانی فلسفه یا چیزهایی نظیر این صحبت بکند، میفرمودند: «منظومه خواندهای؟» یک خطکش داشتند به نام منظومه حکیم سبزواری؛ یک خطکش برای اینکه ورود بکنند که اصلاً با اینطرف راجع به معانی وجود، وحدت وجود و اصالت وجود یا اصالت ماهیت صحبتی داشته باشند. من یادم نمیرود؛ سه جلسه فقط راجع به حکمت سینوی صحبت میکردند با افرادی که مثلاً دانشنامه علایی ابن سینا را خوب میخواندند. همین امروز در میان این آقایانی که هستند و ادعای منطق و متدولوژی دارند، یک نفر را بیاورید که بتواند از روی دانشنامه علایی بخواند! به این آقایانی که ادعای استادی دارند بگویید بیایند املای گلستان یا املای کلیلهودمنه داشته باشند! یک زمانی سرشار بودند.
باز به یاد شعر سعدی میافتم: ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی! آدمی که افتخارش این است که شارح مطالب فریدمن در نئولیبرالیسم است، آنهم افتخارش این است که مشاور رونالد ریگان بوده آقای فریدمن، من سعی میکنم اسم نبرم.
میدانید این جریان نئولیبرالیستی چیست؟ اینها اول با یک انگیزههایی آغاز میکنند؛ شاید انگیزههای اولشان هم بد نباشد در تحولات اجتماعی و در ارتقای سطح. اما بعد در فرهنگ غربی استحاله می شوند ، در جوامع استعمارزده به قول آقای فرانتس فانون جامعه شناس بیداردل افریقایی که «نفرین شدگان زمین » را نوشته و واقعاً کتاب ارزندهای است ذکر میکند اینها الگوهایی از ظواهر تمدن و طرز زندگی غربی برای خود می سازند که آنها را به سوی زندگانی به ظاهر راحت اروپایی می کشاند و این کشش در ذات خود مستلزم سکوت و احیانا سازش با عوامل ظلم وفساد زمانه می شود و حتی خدمتگزاری در دستگاه آنان را ایجاب می کند.
جناب دکتر، اشاره کردید به استحاله و ذوبشدن این جریان در فرهنگ غربی!این نگاهِ نئولیبرالیستی چه دستاوردی برای جوامع داشته است که امروز در فضای مجازی بسیار اقبال به آن شده و به این بهانه به روشنفکران حمله می شود؟
وقتی عمق قضیه را نگاه میکنی، میبینی اومانیسم انسانگرایی چه تنهاییای به ارمغان آورده است. تنهایی، افسردگی و کدهای ذهنی که انسان را در این عصر رباتگونه کرده است. ربات در خدمت بشر هیچ اشکالی ندارد، اما انسانِ رباتگونه و فاصله گرفته از خویشتنِ خویش… و همه اینها بهخاطر بریدن از مبدأ فیض است. یک روزی کمونیسم و اندیشههای مارکس و انگلس هم دنبال چه بودند؟ دنبال رفاه و آسایش و برابری و عدالت در جوامعشان بودند. اما امروز نه در غرب لیبرالیستی عدالت هست و نه برای جوامع دیگر عدالت میبرد کما اینکه اقتصاد آنها نبرد. مکتب شیکاگو هم جز انحطاط برای کشورها چیزی نبرد؛ مثل شیلی که برایش کودتا، شکنجه و تفاوت طبقاتیِ تعریفشده به ارمغان آورد. آنجایی که مفهوم برابری و عدالت را فریاد میزنند، کاملاً ادعایی و ریاکارانه است. حتی رأیی که میگویند آزادی و فلان و فلان، حتی این رأی ساخته میشود و امروز داریم میبینیم چگونه ساخته میشود.
مکتب شیکاگو و آموزههای اقتصادی آن مکتب که اینها بزرگترین افتخارشان است، چه ارمغان آوردند برای جامعه؟ آیا واقعاً عدالت است؟ آن قسمت تنهایی بشر که جای خودش دارد؛ بروند در مورد داروهای ضداضطراب ببینند آمار خودشان را که در منهتن ثروتمندترین جای دنیا چقدر از این داروها استفاده میکنند برای خوابیدن! آزادشدن ماریجوانا علتش چیست؟ تزریق لحظهایِ لذت در کلابها، در سکس شاپها… این است چیزی که شما به آن افتخار میکنید؟
بعد به آقای دکتر شریعتی که تمام وجودش میآید برای هویتیابی نسل جوان تلاش میکند تهمت اسلام ناشناسی میزنید؟ آقای دکتر شریعتی در مکتب قرآن و در محضر استاد محمدتقی شریعتی پدر بزرگوارشان تربیت شد. آقای دکتر شریعتی اینقدر شرافت داشت برخلاف بعضیها ، که اگر اشتباهی بکند نگذارد آیندگان دنبال آن اشتباه بروند. مکتوب نوشت و اعلام کرد اگر در مطالب من در مورد اسلام اشکالی وجود دارد، استاد فرزانه و حکیم، محمدرضا حکیمی، به این مطالب رسیدگی بکند و اصلاح بکند. این، شجاعت و سماحت یک انسان را میرساند و عدم جزمی بودن باورهایش و سیال و پویا بودنش را.
شما در جامعهای زندگی میکنید که جریان سلطه برای دقایق آیندهتان برنامهریزی کرده و برای روزهای آیندهتان فیلسوف تراشیده است.
جامعه پستمدرن هم فیلسوف دارد امروز! برای اینکه مبادا یک دکتر شریعتی ایجاد بشود که انذار ایجاد بکند و موجب آن بشود که آن بازگشت به خویشتن و آن هویت تاریخی را که لازم است جوامع بشری به آن دقت بکنند زنده کند. میآیند برای پستمدرن هم انسانِ خردمند و انسانِ خداگونه درست میکنند؛ آقایی به نام یووال نوح هراری میآید دنیای آینده را نقد و بررسی میکند کاملاً در سطح، ولی مبتنی بر محسوسات و ملموسات نسل جوان و کاملاً پوزیتیویستی. کلی کتاب هم الان هست و آدمهایی که ادای مطالعه را درمیآورند در کافیشاپهایی که الحمدلله کاش معاشقه بود، یک چیزهای دیگری تبادل میشود! در یک کتابخانه نمادین، کتاب یووال هراری هست در همین کشور ما؛ اهل اورشلیم، همجنسگرا. حالا ممکن است یکی بگوید آقا چهکار دارید؛ مثلاً اینها… یا اینکه شما کاملاً ایدئولوژیک نگاه میکنید.مذهب افتخار ماست.
دکتر اتفاقاً یک کتابی دارد به نام «مذهب علیه مذهب»؛ بروید بخوانید. تمام کتابهایش مبتنی بر احساس درست دینی و اشتیاق به دانستن و تعلیم و آموزش است. اینها نماد است. این «شاندل» میتواند این باشد یک نماد و تمثیل. حالا در یک بخش تاریخی دیگر هم هست. مثلاً ما یک استادی داشتیم که اسفار و منظومه میگفت و به «حکیم» مشهور بود؛ حکیم لاهیجانی. اصلاً الان در حوزهها هم سؤال بکنید ایشان را نمیشناسند. یک استاد خوشنویسی داشتیم که از عمادالکتاب بهتر مینوشت به نام آقای بحرینی؛ نه مکتوبی هست، نه چیزی، نه نشانی از او هست. جناب دکتر شریعتی میآید از شاندل مثل یک دوست، مثل یک همراه، مثل یک کسی که با او میخواهد گفتگو بکند استفاده میکند.
به نظر می رسد این اظهارات در حقیقت انتقام از انقلاب اسلامی است. نسبت دادن مارکسیسم به دکتر شریعتی جفا در حق ایشان است چون ایشان در مقابل نفوذ مارکسیسم ایستاد. نظر شما چیست؟
بله، چون ایشان توانست در مقابل مارکسیسم بایستد. آن زمان که اندیشه اقتصادی، ماتریالیسم دیالکتیک، «دولت و انقلاب» ولادیمیر ایلیچ اولیانوف لنین و «کاپیتال» مارکس آمده بود و دانشگاهها را فراگرفته بود، آنها هم میگفتند «إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا» جز این زندگی دنیای ما چیزی نیست؛ میمیریم و زنده میشویم و غرب لیبرال هم همین را میگوید و فضا را پرکرده بودند؛ دکتر شریعتی آمد و نِحله دینی را در دانشگاهها شکل داد و در کنار نحله سنتیِ معتقدان به دین و روحانیت در ایران، آمدند و انقلاب شد.
اینها کینه او را دارند. بعد شما جرئت داشتید در مقابل نظام ستمشاهی سخن از مخالفت با مانیفست تکحزبی «حزب رستاخیز» داشته باشید که میآیید اینطوری به همه چیز، به روحانیت، به مبانی انقلاب توهین میکنید؟ آنها کینه از مبانی انقلاب دارند. آقای فلان، از خانواده خود من بچه دهساله را بهخاطر بازخوانی کتاب دکتر شریعتی در سال پنجاه و پنج دستگیر کردند. چهل و پنجروز در زندان ساواک بود در کرمان؛ بچه دهساله را دستگیر کردند! درحالیکه پدر ما در رفسنجان تبعید بود.
بروند اسنادش در اسناد انقلاب هست. شما بهخاطر بازخوانی یک کتاب یا به جلال آلاحمد توهین میکنید؟ یا مثلاً میگویید صمد بهرنگی. حالا صمد بهرنگی یا کشته شده، یا غرق شده، یا هر اتفاق دیگری افتاده الان که داستانسراییِ یاران و اعوان شما خیلی زیاد است، کسی تردید نداشت که یک فرد چپی مثل صمد بهرنگی مخالف آن نظام بود. کتاب «ماهی سیاه کوچولو» آن زمان در خانه همه بود، ولی اهل مطالعه بودند. شما آقای فلان، توصیه میکنی مطالعه کن؟ خودت مطالعه کن! آن زمان بچههای این کشور، دبیرستانیها فلسفه هگل میخواندند. من یادم نمیرود، ما فلسفه هگل را در دبیرستان با دوستانمان میخواندیم؛ همانطوری که اگر ریاضیات هم میخواندیم، کنارش «ریاضیات چیست» دکتر غلامحسین مصاحب را میخواندیم.
آقای دکتر، سؤال من دقیقاً همین بود که فرمودید. آقای دکتر شریعتی بالاخره در نسل انقلاب تأثیر گذاشت. در طیفهای مختلفشان؛ چه آنهایی که بعداً ذیل پرچم امام خمینی در واقع انقلاب را پیروز کردند که اکثریت جوانها بودند، چه آنهایی که حتی ذیل بعضی از گروهکهای دیگر بودند، آثار دکتر شریعتی را خواندند و انقلابی شدند. ما امروز با جریانی مواجهیم که همه انقلابیون را «چپ» معرفی میکند و شعار ایشان هم این است که چپ هرگز نفهمید.
اینکه شما بیایید بگویید کلاً نسل انقلاب بیمطالعه بوده و از روی بیمبنایی انقلاب را پیروز کرده، نظر شما در مورد این چیست؟ یعنی من استنباطم این است که طوری صحبت میشود که انگار یک نسلی فقط از روی هیجانزدگی و افراطگری آمده، مثلاً به شریعتی یا امام خمینی علاقهمند شده و انقلاب کرده است. جریانی که بیست سال در تبعید و زندان و فلان بوده که نمیشود سطحی باشد! چپهای آن موقع مثل بیژن جزنی حداقل هزار کتابخوانده بودند، اهل مطالعه بودند. آن زمان چپ بودن، حتی خود کارل مارکس هم دنبال عدالت و برابری بود، تردیدی نیست، برویم آموزههایش را بخوانیم. اما بعداً که آمدند حاکمیت را گرفتند، در دوران لنین و بعد استالین موضوع متفاوت شد، تحریف شد و شد همین چیزی که میبینیم و نقص اصلیاش در بریدن از مبدأ بود. نقص اصلیاش همانی است که امروز حاکمیت لیبرالیسم دارد.
او هم نیامده حاکمیت خدا را کلاً انکار بکند، با زیرکی خدا را در ویترین گذاشته است؛ مثل خیلی از چیزهای دیگر. مسئله این است: آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب آقا شما در روز که فانوس دست نمیگیرید. بروید ببینید میزان مطالعات را درگذشته، میزان سواد را، آثار و کتابها را. همین بچههای مذهبی که خیلیهایشان در جنگ شهید شدند، همهشان آثار مارکس و لنین و اینها را مطالعه کرده بودند. بسیار با ماتریالیسم دیالکتیک آشنا بودند، با تز و آنتیتز آشنا بودند، بعد دین را انتخاب کرده بودند.بعد چه کسی میگوید بحث ایدئولوژیک بد است؟ ما افتخار میکنیم. شما بگویید اُمّل، شما بگویید عقبافتاده، شما بگویید ارتجاع سیاه؛ هر نامی میخواهید بگذارید، بگذارید. بله، ما به حسین علیهالسلام افتخار میکنیم. ما این راه را راه درست میدانیم، اقتصادی را اقتصاد درست میدانیم که در آن عدالت باشد، ظلم نباشد و مبتنی بر آموزههای الهی باشد که در ادیان آمده است.
حالا ممکن است آنها بگویند آره ما هم میگوییم؛ مثلاً اصالت سرمایه، ما میخواهیم بگوییم حریم فردی و فلان… اینها همه تعریفش مشخص است، ما کاری نداریم. آیا اجرا شد در طول انقلاب یا نشد؟ کم شد یا زیاد شد؟ ناقص است یا خوب است؟ ما کاری به اینها نداریم، اینها بحثهای بعدی است.اصلِ مبنا که مبنای درستی بوده، الهی بودن قضیه و درنظرگرفتن مبدأ فیض، فرق دارد. ضمن اینکه این نئولیبرالیستها خودشان هم در غرب نقد شدهاند! یعنی اصلاً تعجب میکنم از بعضی آدمها حالا نمیخواهم اسم ببرم؛ بروید کتاب «نیکوکاران نابکار» را بخوانید.
ببینید «نیکوکاران نابکار» ها جون چانگ در مورد چه نوشته؟ همه اینها نقد شده است تاریخ متخلفانه او یکی از ستون های افسانه ی بازار آزاد را تخریب می کند، بروید کتاب تحقق جهانی شدن جوزف استیگلیتز را بخوانید. اینها چیزهای اِکسپایر شده منقضی شده آنور را دارند به خورد این نسل میدهند و بعضی از روزنامههای داخل هم همین کار را میکنند! و بعد تصور میکنند که حالا من اگر از ده تا محقق غربی نام ببرم دلیل بر سواد است، اما اگر بیایم از «حکمةالاشراق» سهروردی و حکمت خسروانی صحبت بکنم، یا از «حکمت متعالیه» صدرالمتألهین بگویم، واپسگرا هستم! این چه ترسی است؟ محققین و مؤلفین با شجاعت امروز پایشان را بگذارند وسط و سخن بگویند.
من یک جایی دیدم یکچند نفری صحبت میکردند بعد داشتند به «اعتقاد» بند کرده بودند که این عِقد یعنی گره، یعنی وابستگی و فلان. آره یک جایی گرهات با خداست. منتها این چیزها برای فروش نیست؛ اعتقاد برای فروختن به دیگران نیست، با تحقیق محقق میشود.
آقای دکتر، تمام اینها درست. این را من میخواستم بپرسم که امثال دکتر شریعتی به چه نیاز یا دردی در زمانه خودشان پاسخ میدادند که اینقدر مورد استقبال واقع شدند؟ در آن موقع در بین نسل جوان اگر بخواهیم به زبان خیلی ساده و روان بگوییم، آن جوانهایی که آنهمه کتابهای شریعتی را میخواندند و ریسک زندان و بازداشت را هم به جان میخریدند، چه چیزی در آدمی مثل شریعتی میدیدند که جذبش شده بودند؟
عرضم به حضور شریف شما که فکر کنید آن زمان یک تشنگی وجود داشت برای نیوشیدن شنیدن کلامِ درست که سیراب بشوند. آن زمان در میان جامعه سنتیِ روحانیت هم خیلی انتقادات نسبت به دکتر شریعتی بود؛ خاصه به کتاب «اسلامشناسی» که اتفاقاً از دیدگاه من مبتلا به اشکالاتی هست و دکتر شریعتی برای بیان مطالب بنیادین اسلام دچار روشهای اشتباهی شده بهزعم من.
حالا میشود راجع به آن قسمتها بحث کرد؛ آن بحث معرفتی و روششناسی است.اما این نابغه ارزشمند، فداکار و ستودنیِ صدساله اخیر، سزاوار ستایش و احترام است. آن تشنگی را که در نسل جوان بود، او با ادبیات عارفانه، عاشقانه و فاخرش سیراب کرد. آقای دکتر شریعتی سنتها را خوب میشناخت، مدرنیسم را هم خوب شناخت. آفات غرب را زودتر از همه روشنفکران شناخت.
نرفت الینهی جان لاک و منتسکیو بشود؛ آنها را خواند؛ اما الینهی آنها نشد. بررسی کرد، ارزیابی کرد و وقتی دید این جاذبه حیرتآور غرب دارد روشنفکران را ذوب میکند، بازگشت به خویشتن را توصیه کرد، تلنگر به فطرت را توصیه کرد. بیدارباش داد، زنگ خطر را به صدا درآورد برای الیناسیون.
همان چیزی که دکتر شریعتی میگفت، امروز جامعه غربی خودش به آن مبتلاست! آقا بروید بررسی کنید؛ به آن مبتلاست، خودشان دارند نقد میکنند! هی اینجا میگویند هجده سال ممنوع، آنجا ورود فلان ممنوع، اینجا تبلت ممنوع… با این چیزها این اتفاق نمیافتد؛ شما خانواده را از دست دادید، شما هویت طبیعی Nature نسل جوان را از دست دادید، پدر مادرها بچههایتان را از دست دادید!
بروید آمار بچههای نامشروع را در غرب نگاه بکنید؛ اصلاً ربطی به حرف ما ندارد. آقایانی که ذوب غربی هستید، بروید آمار اینها را نگاه بکنید. آقای دکتر شریعتی زنگ خطری بود برای وجدانهای بیدار در عصر خودش و برای امروز ما چطور؟ آیا از گذار سنت به مدرنیسم، پستمدرنیسم…
فکر میکنید دکتر شریعتی برای امروز جامعه ایران آیا نسخهای دارد؟ یعنی حرفی برای زدن دارد برای جوان دهه هشتادی و نودی؟ آن حرف چیست؟
آقا او فهمید چه دارد میگذرد و چه بر سر جامعه ما میآورند. چه بر سر اقتصاد میآورند، چه بر سر جهانبینی میآورند. چه میکنند برای پر کردن اذهان نسل جوان. جاذبههای فیزیولوژیک را، جاذبههای روانشناختی را، جاذبههای مختلف را در نسل شناختند و بر اساس آن مابهازایی درست کردند که این نسل سطحی و در اختیار باشد؛ و اعتیاد دیجیتالی که برای همه درست کردند. این اعتیاد هنوز در موردش سخن گفته نشده است؛ شاید صدسال بگذرد تا از بدبختی و ابتلای ما به این سبک زندگی دیجیتال و مبتنی بر گوشیها و تبلتها سخن برانند. خواهند گفت از بدبختی و ابتلا؛ از تهیشدن، از خالیشدن، از سطحی شدن، از ویکیپدیایی شدن، از اطلاعات هوش مصنوعی، از نخواندن، ندانستن، نخواستن، بیعشقی، بیعاطفگی در آینده خواهند گفت.من یک جمله میگویم، یک جمله؛ کسانی که میخواهند دکتر شریعتی را بشناسند، وضعیت کنونی را بفهمند و موقعیت خودشان را بدانند، بروند «در باغ آبزرواتوار» را در کتاب کویر بخوانند. همین یک توصیه؛ کار سختی نیست که سه چهار ساعت وقتشان را اختصاص بدهند یک مقاله را مطالعه کنند.
۲۱۶۲۱۶
کد مطلب 2253508
-
چرا نولیبرال های وطنی از شریعتی کینه دارند؟ / شریعتی، آغازی بر بازگشت به خویشتن / زنگ خطری برای وجدانهای بیدار در عصر خویش
-
دورهمی روانشناسانه «وقتی ذهن آرام نمیگیرد»
-
فوکو؛ بازخوانی کانت یا خروج از عصر روشنگری؟ / عقلانیت زیر تیغ دیرینهشناسی؛ چرا فوکو فیلسوف «خودانتقادی» است؟
-
سنت بهمثابه منبع زنده معنا
-
«خاموشی پرصدا» خطرناکتر از اعتراضات/ نقشه عاطفی جامعه در نقطه جوش؛ مدیریت خشم / «فرسودگی ملی»، سازمانها را به کارخانه تکثیر خشم تبدیل میکند
